چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۰
فرندز، فرندز و باز هم فرندز


برچسب‌ها: فرندز, Friends
نوشته شده توسط فرشته در 11:32 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۸
فرندز بر هر درد بی درمان دواست

مهم نیست روزگار چقدر حالتون رو بگیره. مهم نیست چقدر افسرده باشین. مهم نیست چقدر بدبیاری و بدشانسی بیارین. مهم نیست احساس مزخرف بگیرین. مهم اینه که هربار بشینین و هر چند هزار بار که شده سریال فرندز رو ببینین تا حالتون خوب بشه. تا ده باره و صدباره هی بخندین و بگین گور بابای دنیا. همین دم رو غنیمت میشمرم و همه چیز رو عشقه! والا


برچسب‌ها: فرندز, FRIENDS
نوشته شده توسط فرشته در 15:8 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۷
30

از 25 که می‌گذریم انگار توی سراشیبی می‌افتیم تا بدو بدو می‌رسیم به 30. ناراحتم؟ یکم. خوشحالم؟ یکم. از دستاوردهای زندگیم راضی‌ام؟ یکم. آدم ناراضی‌ای هستم کلاً؟ یکم. قرارمون این نبود از 29 تا 30 این‌طوری بشه. قرار بود خیلی خفن تر بشه تا چالش بیشتر. ولی یهو همه چی زیر و رو شد -چشممون زدن؟- و یه جور دیگه چالشی‌تر شد! خیلی وحشتناک‌تر شد. خیلی تاریک شد همه‌چیز و باز این‌قدر تلاش کردیم تا یه روزنه‌هایی پیدا شد برای امیدوار بودن. ولی مگه میشه امیدوار موند؟ هی باید هرروز صبح تلاش کرد تا آخر همون روز حالت خوب باشه و همین‌طوری روزها الکی سپری بشن تا روز بعد. قرار بود 30 که بشم مدرک زبان بگیرم. گرفتم آیا؟ نه! فوقش یکم دامنه لغاتم زیاد شد و زیاد حرص خوردم ازینکه باز به این آرزوم که بشینم یه مدرک کوفتی بگیرم، نرسیدم. قرار بود یک کار خوب یا مقطع تحصیلی دیگه رو به انجام برسونم. شد آیا؟ نامردیه اگه بگم نه. قسمت کارش که واقعاً بهترین جای ممکن برای من شد. این منم که کلاً راضی نیستم! قسمت مقطع تحصیلی؟ همه‌چیز حاضر شده به‌غیراز یک پروپوزال. ذهنم یخ‌بسته برای نوشتن یک پروپوزال ناقابل! خب ایشالا آرزوی این به دلم نمونه و بشه یه موضوع برای نوشتن پیدا کرد. توی این 1 سال خیلی آدم‌ها رو بیشتر شناختم. توی یک ورکشاپ واقعی قرار گرفتم و دهنمون سرویس شد تا فهمیدم چقدر آدم‌ها میتونن عوضی باشن و بی‌شرف! و اینکه چقدر باید بیشتر از پیش به خودمون متکی باشیم تا دیگران. خیلی زیاد کتاب خوندم -بیشتر از 30 تا- و راضی‌ام از این قسمت ماجرا. و اینکه اهمیت بقیه و حرفشون برام تا حد زیادی از بین رفته.
حالا 31 ساله قراره چی بشه؟ قراره فقط امیدوار باشم به اتفاقات خوب. اگرم نیافتاد فدای سرمون. خیلی جالبه که اخیراً دیگه از مرگ اونجوری که باید، نمی‌ترسم. چون تا همین‌جا خیلی تلاش کردم و اگرم بمیرم، ناکام نیستم. رفتم دنیا رو دیدم. یه زندگی خوب تشکیل دادم. و کلاً راضی‌ام اگه بیافتم و بمیرم. پس چون ترسم از مرگ کم شده، تلاش می‌کنم تا حتی 30 ساله دیگه که بشم 60 سال، به یه جایی، به یک نقطه‌ای توی زندگی برسم. می‌رسم؟ نمیدونم! زنده‌ام تا اون موقع؟ نمیدونم! برای منه 31 ساله چه برنامه‌هایی دارم؟ می‌ترسم که بگم یا بنویسم و باز بهشون نرسم! پس هیچی نمیگم. بذاریم ببینیم چی پیش میاد. سال دیگه همین موقع چی میام می‌نویسم. آیا همین جام؟ جای دیگه ام؟ چیکار می‌کنم؟ فقط خدا میدونه دیگه. از ما حرکت که همیشه هست. برکتت رو برسون. بوس

.

Chandler: Well, here we are. Just a bunch of 30-year-olds.
Ross: Do you realize in 10 years we're gonna be 40?
Joey: Why, God? Why are you doing this to us?
S7, E14


برچسب‌ها: قدح اندیشه, فرندز, Friends
نوشته شده توسط فرشته در 13:35 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۶
F.R.I.E.N.D.S

من این نیاز غیرقابل کنترل رو در وجودم برای راضی نگه داشتن آدم ها دارم. S10 E3


برچسب‌ها: فرندز, friends, Quotes
نوشته شده توسط فرشته در 19:25 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۱
F.R.I.E.N.D.S

 

چندلر: دروغ بگی، خیلی بهتر از اینه که یک بحث پیچیده باهاش داشته باشی. +


برچسب‌ها: فرندز, friends, Quotes
نوشته شده توسط فرشته در 14:21 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱
F.R.I.E.N.D.S

ریچل: گاهی وقتها اوضاع اونطور که ما میخایم پیش نمیره. +


برچسب‌ها: فرندز, friends, Quotes
نوشته شده توسط فرشته در 19:18 | | لينک به اين مطلب
جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱
F.R.I.E.N.D.S

قسمت آخر سریال فرندز وقتی راس توی فرودگاه به ریچل میگه نرو. پیشم بمون. دوستت دارم. سوار هواپیما نشو. ولی ریچل میگه متاسفم و میره سوار هواپیما میشه. اونجایی که ریچل از توی هواپیما زنگ میزنه به راس و میگه حس بدی داره. فرصت نکرده که بگه اونم دوستش داره و چندبار پشت سر هم میگه آی لاو یو و بُهت زده میگه من چیکار دارم میکنم؟ دوستت دارم. باید از هواپیما پیاده شم. باید ببینمت. به مهماندار میگه باید پیاده شم، باید به یکی بگم که دوستش دارم. اونجایی که ریچل از در میاد تو و راس میگه دیگه نمیذارم از پیشم بری.

اینم شده زندگی ِ بیشتر ِ ما آدمها. یا دیر به هواپیما میرسیم. یا وقتی میرسیم، کسی از هواپیما پیاده نمیشه. دست و پا نمیزنیم برای چیزی که واقعن دوستش داریم. ازینطرف یا نمیریم فرودگاه یا میریم و اینقدر معطل میکنیم که میذاریم سوار هواپیما بشه و بره. ازونطرف وقتی میفهمیم و به مهماندار میگیم باید پیاده شیم، مهماندار میگه نه، ما هم میگیم چشم. تسلیم میشیم. می ترسیم. پول ِ هواپیما چی؟ تکلیف این همه زحمتی که کشیدم برای چیزی که الان سوار هواپیما شدم و باید برم یک جای دیگه چی میشه؟ حالا یکی اومده یه چرتی گفته و رفته. چرت گفته؟

نمیشه هم گفت کاش هواپیمایی نبود این وسط، چون همین رفتن ها باعث میشه که یکی بفهمه داره یکی دیگه از دستش میره. که بره خودشو به آب و آتیش بزنه که آخرش بگه نمیذارم از پیشم بری. هواپیما و رفتن شده یک تلنگر برای دونستن چیزهایی که انکارش میکردیم. ولی همچنان دست و پا نمیزنیم برای چیزی که فهمیدیم. دست و پا زدن برای چیزی که ارزشش رو داره. انگار به نظاره نشستن ِ اتفاقاتی که می افته تنها چیزیه که یاد گرفتیم. تنها چیز ِ مزخرف ِ ممکن.


برچسب‌ها: فرندز, friends
نوشته شده توسط فرشته در 15:4 | | لينک به اين مطلب