جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱
F.R.I.E.N.D.S

قسمت آخر سریال فرندز وقتی راس توی فرودگاه به ریچل میگه نرو. پیشم بمون. دوستت دارم. سوار هواپیما نشو. ولی ریچل میگه متاسفم و میره سوار هواپیما میشه. اونجایی که ریچل از توی هواپیما زنگ میزنه به راس و میگه حس بدی داره. فرصت نکرده که بگه اونم دوستش داره و چندبار پشت سر هم میگه آی لاو یو و بُهت زده میگه من چیکار دارم میکنم؟ دوستت دارم. باید از هواپیما پیاده شم. باید ببینمت. به مهماندار میگه باید پیاده شم، باید به یکی بگم که دوستش دارم. اونجایی که ریچل از در میاد تو و راس میگه دیگه نمیذارم از پیشم بری.

اینم شده زندگی ِ بیشتر ِ ما آدمها. یا دیر به هواپیما میرسیم. یا وقتی میرسیم، کسی از هواپیما پیاده نمیشه. دست و پا نمیزنیم برای چیزی که واقعن دوستش داریم. ازینطرف یا نمیریم فرودگاه یا میریم و اینقدر معطل میکنیم که میذاریم سوار هواپیما بشه و بره. ازونطرف وقتی میفهمیم و به مهماندار میگیم باید پیاده شیم، مهماندار میگه نه، ما هم میگیم چشم. تسلیم میشیم. می ترسیم. پول ِ هواپیما چی؟ تکلیف این همه زحمتی که کشیدم برای چیزی که الان سوار هواپیما شدم و باید برم یک جای دیگه چی میشه؟ حالا یکی اومده یه چرتی گفته و رفته. چرت گفته؟

نمیشه هم گفت کاش هواپیمایی نبود این وسط، چون همین رفتن ها باعث میشه که یکی بفهمه داره یکی دیگه از دستش میره. که بره خودشو به آب و آتیش بزنه که آخرش بگه نمیذارم از پیشم بری. هواپیما و رفتن شده یک تلنگر برای دونستن چیزهایی که انکارش میکردیم. ولی همچنان دست و پا نمیزنیم برای چیزی که فهمیدیم. دست و پا زدن برای چیزی که ارزشش رو داره. انگار به نظاره نشستن ِ اتفاقاتی که می افته تنها چیزیه که یاد گرفتیم. تنها چیز ِ مزخرف ِ ممکن.


برچسب‌ها: فرندز, friends
نوشته شده توسط فرشته در 15:4 | | لينک به اين مطلب