فکر کن از این دیوارها خسته شده باشی؛ از اینکه مدام سرت میخورد به محدودههای تنگ خودت، به دیوارهایی که گاهی خشتهایش را خودت آوردهای.
فکر کن دلت هوای آزادی کرده باشد؛ نه آن آزادی که فقط مجسمهای است و به در سخنرانی و شعار و بیانیه میخورد؛ یک جور آزادی بی حد و حصر که بتوانی دستهایت را از دو طرف باز باز کنی، سرت را بگیری بالای بالا و با هیچ سقفی تصادم نکنی. پاهایت در بیوزنی، روی سیالی قرار بگیرند؛ نه زمین سخت و غیر قابل گذر. رهای رها.
نه اصلا به یک چیز دیگر فکر کن. فکر کن دلت از رنگها گرفته باشد؛ از ریاها، تظاهرها، چهرههای پشت رنگها. دلت بیرنگی بخواهد؛ فضای شفاف سفید یا بیرنگ.
فکر کن یک حال غیرمنطقی بهات دست باشد که هر استدلالی، حوصلهات را سر ببرد. دلت بخواهد مثل بچهها، پایت را بزنی زمین و داد بزنی که من، "این" را میخوام و منظورت از "این"، خدایی باشد که همین نزدیکی است. یک دفعه میانهات با خدای دور استدلالیون، به هم خورده باشد.
خب حالا فکر کن که خدا روی زمین خانه دارد و خانهاش از جنس دیوار نیست؛ از جنس فضای باز است. میشود سر گذاشت روی شانههای سنگی آن خانه و گریست؛ حس کرد که صاحبخانه نزدیک است. میشود پرده خانه را گرفت؛ جوری که انگار دامنش را گرفتهای.
دلم تنگ شده برای روزهای خوش از نزدیک با خدا بودن، برای گرفتن دامنش. دلم تنگ شده برای آزادی، برای رهایی از ریا و رنگها. دلم گرفته از احساس پوچی.
حتی حسرت خوردن به آن روزها هم طعم شیرینی دارد...



