دوشنبه پنجم فروردین 1387
سفر به سرزمین یادها و خاطره ها
پوشش سفید احرام را آماده کرده ای
به مادرت می گویی: « یعنی راستی راستی دارم می روم!؟ »
مادرت لبخند می زند، قطره ای در چشمانش می لرزد.
مدام تلفن، مدام التماس دعاها:
وقتی رفتی بقیع یا زیر ناودان طلا در مسجدالاحرام
یا اولین بار که کعبه را دیدی...
چادر سفید را به تن می کنی
به مادرت می گویی: « خوب است، نه ؟ »
چانه مادرت می لرزد و می گوید:
« داری می روی ها، خوش به سعادتت! »
به امید خدا فردا عازم سفر به سرزمین وحی هستم؛سفر به سرزمین یادها و خاطرهها
نوشته شده توسط فرشته در 14:47 | | لينک به اين مطلب



