تبليغاتX
سپنتا
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387
طعم شیرین حسرت

فکر کن از این دیوارها خسته شده باشی؛ از اینکه مدام سرت میخورد به محدودههای تنگ خودت، به دیوارهایی که گاهی خشتهایش را خودت آوردهای.

 

فکر کن دلت هوای آزادی کرده باشد؛ نه آن آزادی که فقط مجسمهای است و به در سخنرانی و شعار و بیانیه میخورد؛ یک جور آزادی بی حد و حصر که بتوانی دستهایت را از دو طرف باز باز کنی، سرت را بگیری بالای بالا و با هیچ سقفی تصادم نکنی. پاهایت در بیوزنی، روی سیالی قرار بگیرند؛ نه زمین سخت و غیر قابل گذر. رهای رها.

 

نه اصلا به یک چیز دیگر فکر کن. فکر کن دلت از رنگها گرفته باشد؛ از ریاها، تظاهرها، چهرههای پشت رنگها. دلت بیرنگی بخواهد؛ فضای شفاف سفید یا بیرنگ.

 

فکر کن یک حال غیرمنطقی بهات دست باشد که هر استدلالی، حوصلهات را سر ببرد. دلت بخواهد مثل بچهها، پایت را بزنی زمین و داد بزنی که من، "این" را میخوام و منظورت از "این"، خدایی باشد که همین نزدیکی است. یک دفعه میانهات با خدای دور استدلالیون، به هم خورده باشد.

 

خب حالا فکر کن که خدا روی زمین خانه دارد و خانه‌اش از جنس دیوار نیست؛ از جنس فضای باز است. می‌شود سر گذاشت روی شانه‌های سنگی آن خانه و گریست؛ حس کرد که صاحب‌خانه نزدیک است. می‌شود پرده خانه را گرفت؛ جوری که انگار دامنش را گرفته‌ای.

 

دلم تنگ شده برای روزهای خوش از نزدیک با خدا بودن، برای گرفتن دامنش. دلم تنگ شده برای آزادی، برای رهایی از ریا و رنگ‌ها. دلم گرفته از احساس پوچی.

حتی حسرت خوردن به آن روزها هم طعم شیرینی دارد...

نوشته شده توسط فرشته در 2:23 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
تولدم نه مبارک!

امروز بیست ساله می شوم. طبیعتا باید برای هرکسی اتفاق خوشایندی باشد؛ اینکه بزرگ شده، اینکه به بیست رسیده و یک تحول اساسی می کند و دیگر برچسب بچه رویش نیست.

 

اما نمیدانم چرا همین امسال برای اولین بار است که در روز تولدم ناراحتم. شاید چون تصمیم داشتم به بیست نرسیده کارهای زیادی را به سرانجام برسانم و نتوانستم. شاید به این خاطر که هنوز به درک درستی از خودم نرسیدم. شاید چون بعد از گذشت بیست سال به اندازه همان بیست سال از خودم رضایت ندارم. و شاید هم چون هنوز فکر میکنم که بچه ام...

 

فردا (17مرداد) هم روز خبرنگار است. اما این روز، تبریک خاصی دارد؛ به خودم و تمام خبرنگارها و مخصوصا دوستان خوب خبرنگارم در خبرگزاری. جای شکرش باقیست که در این حرفه، حداقل به اندازه همان دو سال فعالیت از خودم رضایت دارم.

نوشته شده توسط فرشته در 0:23 | | لينک به اين مطلب
جمعه چهارم مرداد 1387
به خاطر خودم

همه چیز و همه کس را به خاطر خودم دوست دارم. فقط به خاطر خودم... اینکه آنها برای "من" کاری انجام میدهند و از "من" هم میخواهند کاری برایشان انجام دهم و اگر این ارتباط قطع و یا یکطرفه شود، "من" کم توقع میشوم. اینکه آنها به "من" در مواقع بحرانی کمک میکنند و  "من" را دلداری می دهند.

 

فکر کردم به اینکه کدامیک از اطرافیان و مخصوصا دوستان نزدیکم را به خاطر خودشان دوست دارم. دیدم هیچکس را... و باز هم "من" کم توقعی کرد از خودم. اینکه برای رهایی از تنهایی با همه دوست میشوم و "من" دیدم که بازهم این دوستی فقط به خاطر خودم بوده!

 

به اینجور دوستی عادت کردم؛ از اینجور دوستی خسته شدم. اینکه "من" فقط به خاطر خودم با دیگران رفیق میشوم. و حالا هم اگر یکی از آن مثلا بهترین دوستهایم به "من" بی توجهی کند، میشکنم! به همین راحتی...

 

حالا مدام به این فکر میکنم که کسی هست که "من" را فقط به خاطر خودم دوست داشته باشد ؟!

نوشته شده توسط فرشته در 1:46 | | لينک به اين مطلب