تبليغاتX
سپنتا
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
پشیمانی

امروز صبح به یکی از دوستان گفتم: " نمی دونم چرا فکر می کنم خدا حرفهای من رو نمی شنود. "

چند دقیقه نگذشته بود که کلاس اون ساعتم تشکیل نشد و من می خواستم برم به کارهام برسم.

برای رسیدن به مقصد بهتر بود از توی حرم امام رضا (ع) میان بر می زدم.

داشتم می رسیدم به حرم که با خودم گفتم: " نیم ساعت می رم زیارت و بعد می رم به کارم می رسم؛ مرسی خدا جون! انگاری قسمت بود که من بیام حرم! "

وقتی داشتم می رفتم توی حرم، خانمی که من رو  گشت، جلوم رو گرفت و گفت: " این شارژر موبایل توی کیفت چیکار می کنه؟ "

شارژر رو نشون داد و گفت: " خانم! شما نمی تونی بری تو حرم! "

جا خوردم! تا اون موقع یاد شارژر نبودم!

اومدم کنار و از بیرون به گنبد نگاه کردم... دلم شکست... اشک هام ناخودآگاه ریخت...

تنبیه از این بالاتر هم می شد!!

خدایا منو ببخش...

از حرفی که زدم پشیمونم

( و الله سمیع علیم )

 

 

نوشته شده توسط فرشته در 20:27 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386
آرامش

تا حالا یه این جمله فکر کردی؟؟

اگه به این اصل برسی آرامش رو در کنارت می بینی...

من امتحانش کردم. تو هم امتحان کن. ضرری نداره!

نوشته شده توسط فرشته در 19:41 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386
خط قرمز

"یک خط قرمزهایی توی زندگی هر فردی وجود داره که بقیه حق رد شدن از اون خط رو ندارن."

اما نمی دونم که چرا چند نفر این جرأت رو به خودشون دادن و دارن از خط قرمز محدوده من رد می شن!

به اخطارهای من هم هیچ توجهی ندارن!

بعضی موقع ها فکر می کنم که خود من باعث شدم که اونا جرأت این کار رو پیدا کنن..

شاید اونا فکر می کنن که چون من همیشه می خندم، نمی تونم عصبانی بشم!

باید یک کاری کنم که سریع تر از روی خط برن کنار.

شاید با دادن یک کارت قرمز!

تا دیر نشده باید کاری بکنم...

گاهی اوقات خیلی زود دیر می شه

نوشته شده توسط فرشته در 16:50 | | لينک به اين مطلب
جمعه یازدهم آبان 1386
فرصت می خواهم

می خواهم به آرامش برسم

در نظرم آرامش خیلی دور می نمایاند

چشمانم دیگر طاقت اشکهایم را ندارند...

من باید به خودم برسم

من حتی نمی دانم که کیستم!

من چقدر تنهایم

من فرسنگ ها از خودم دورم...

ای کوه! می خوام مثل تو پایدار باشم

من با وزش کوچک نسیمی تکان می خورم...

آرامش چیست؟ هویت چیست؟ پایداری چیست؟

صبح و شب به دنبال آنها می گردم.

من می توانم... من باید بتوانم آرامش، هویت و پایداری را پیدا کنم...

19 بهار گذشت و من در خواب بودم

نمی گذارم که بیستمین بهار در خواب سپری شود

تنها یک فرصت می خواهم

من فرصت بازگشت به خود را می خواهم...

 

 

نوشته شده توسط فرشته در 10:11 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه هشتم آبان 1386
قیصر امین پور پر کشید...

افتاد

آنسان که برگ

                        - آن اتفاق زرد -

                                                  می افتد

 

افتاد

آنسان که مرگ

                   - آن اتفاق سرد -

                                             می افتد

 

اما

او سبز بود و گرم که

                                افتاد

 

                                                        مرحوم قیصر امین پور

 

نوشته شده توسط فرشته در 15:44 | | لينک به اين مطلب