تبليغاتX
سپنتا
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391
Sending has been undone

چندتا ایمیل زده باشم و این پیغام را نشانم بدهد خوب است؟

Your message has been discarded


نوشته شده توسط فرشته در 10:33 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391
روز ِ من
دروغ چرا؟ خوشحالم از امروز ِ من. امروزی که برای رسیدنش به این نقطه از آن میدانم زحمت کشیده ام. برای اتفاق افتادن ِ اینکه امروز را به خودم تبریک بگویم، دو سال سرمایه گذاری زمان ِ کمی نیست. دروغ چرا؟ بغض کرده‌ام. برای چه؟ نمیدانم. شاید چون ... . مهم نیست. میتوانم خودم را به کوری و کری بزنم امروز ِ خودم را.
نوشته شده توسط فرشته در 11:43 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
حسنک وزیر

و نصر خلف دوست من بود از وی پرسیدم که:«چه رفت؟» گفت که:«چون حسنک بیامد، خواجه بر پای خاست. چون او این مکرمت بکرد، همه اگر خواستند یا نه بر پای خاستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت، برخاست نه تمام و برخویشتن می‌‌ژکید. خواجه احمد او را گفت: «در همه کارها ناتمامی.» وی نیک از جای بشد. (+)

نوشته شده توسط فرشته در 18:55 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
تعقیب

احساس می‌کنم یکی من را مدام تعقیب می‌کند. همه‌ی کارهایم را زیر نظر دارد و می‌رود گزارش کار می‌دهد. می‌رود می‌گوید که دیروز توی مترو خوابم برد و بغل دستی‌ام بیدارم کرد که ایستگاه پیاده شوم وگرنه جا می‌ماندم. می‌دانست که چقدر انرژی از من تحلیل رفته بود به همان 4 ساعت انتهای روز؟ می‌دانست آنقدر پریدم هوا و خندیدم و داستان از زمین و آسمان تعریف کردم که دو نفرشان انرژی منفی نبافند؟ تا آنجا هم دنبالم آمده بود؟ می‌رود به کی گزارش می‌دهد که اینطور چهارچشمی حواسش به من است؟ که امروز صبح نیلو یک حرفی زد که دیدم او هم می‌دانست بعضی چیزها را. از کجا؟ گزارش کارها را جمع می‌کنند و بین دوستان و آشنایانم پخش می‌کنند؟

یک طوری خسته شدم غیرقابل بیان. از این خستگی‌هایی که قدرت ِ جنگیدن ندارم. از این خستگی‌هایی که با خواب ریست نمی‌شوم. همینطور می‌ماند توی تنم و این روزها دارد بیشتر می‌شود؛ وقتی فکر میکنم که باید کوهی از کار را هفته‌ی بعد تحویل بدهم و آخر هفته هم بروم همین ته مانده ی انرژی ام را بگذارم برای آن دو نفر که خوشحال شوند و فکر منفی نبافند. کسی هم نیست که این بارها را از روی دوش ِ خمیده‌ی من بردارد. کنار آمدیم باهم. مثل بقیه چیزها.

نوشته شده توسط فرشته در 10:3 | | لينک به اين مطلب
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
جایی که اینجا نیست

طبق معمول وبلاگ حسین نوروزی و بانو را باز میکنم تا آهنگش بخواند برایم و به کارهایم برسم. گفته بودم که اعتصاب کرده ام برای ننوشتن در محیط مجازی الا همین وبلاگم؟ گقتم تا ننویسد، نمینویسم. میداند که من اگر ننویسم، نگویم، بروز ندهم، خفه میشم از حجم ِ هجوم ِ افکار و ذهنیات. فعلن که توی همین چاردیواری ِ خوب ِ خودم هستم.

چند روز پیش بود که مازوخیسم شدید باعث شد عکسهایی را ببینم که هنوز هم مثل خوره افتاده به جانم و ول کنم نیست. کاش آن لبخند را نمیدیدم دوباره. کاش هیچوقت آن شب ِ تولد را نمیدیدم که تازه تر شود زخم ِ نه چندان قدیمی.

داشتم فایل هایم را زیر و میکردم که دیدم توی یک فایل ورد نوشته ام "كد خبر: محفوظ". چه دلم تنگ شد برای آن پنج نفر ِ خوشحال. برای 1387/02/18 ساعت 11:30:20. به همین زودی چهارسال گذشت؟ ترس برم داشت یکهو. زمان دارد میگذرد و من هنوز دارم تماشا میکنم. از خود ِ نشسته ام میترسم. چقدر حس ِ دلهره و ترس آمد سراغم.

کاش یک دوچرخه داشتم. هوس دوچرخه سواری در بلوار کشاورز کرده ام نافرم. یا از تجریش تا راه آهن را رکاب بزنم فقط، تا باد ِ بهار به صورتم بخورد و کرخ بکند من را، که زمان بایستد و هیچ چیز نفهمم.

هنوز هم آهنگ ِ وبلاگ میخواند و باید بروم به کارهایم برسم که دو هفته ی لعنتی ِ سخت ِ درسی را در پیش ِ رو دارم. گفته بودم درس خواندن را دوست دارم؟ من را می اندازد به جایی که اینجا نیست. که با خودم فکر ِ زیادی نمیکنم. درس خواندن تنها کاری است که در دنیا بلدم گرچه آزارم هم میدهد. ولی چه کنم، کنار آمدیم با هم. مثل بقیه ی چیزها.

نوشته شده توسط فرشته در 10:53 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391
آری شود ولیک..

توی مهمانی سر صحبت که با ع باز شد پرسیدم آخرش چه می‌شود؟ وصال ِ این همه دوری کِی برایتان میسر می‌شود؟ گفت: گویند که سنگ، لعل شود در مقام صبر / آری شود ولیک به خون ِ جگر شود.. و من لال شدم.

یاد ِ حرف‌های فرجام افتادم. که باز بیاید بزند پس ِ کله ام بگوید بچه جان! چرا صبر نداری تو؟ بعد من سرم را بیندازم پایین و باز پیش ِ خودم بگویم آخرش چه می‌شود؟ و از توی چشم‌های من بخواند که این بچه آدم بشو نیست. بعد من بگویم چرا. چرا. آدم میشوم بخدا. یادم هست هنوز آن شعر از مثنوی را که برایم خواندی و تفسیر کردی. شیر بی دُم و سر و اشکم که دید / این چنین شیری خدا کی آفرید؟ من خوب چیزها را یادم هست. صبرم کم شده فقط. چقدر دلم همه چیز را با هم میخواهد؛ زود، تند، سریع. و آرامترین حرکت زمان اتفاق می افتد و ذره ذره ته نشین میشود در وجودم.

من هنوز هم هرازچندگاهی کتاب آلوچه خانوم را میخوانم. خوانده اید؟ اگر نه، حتما این فایل را دانلود کنید و از اول تا آخر بخوانیدش. چقدر دلم میخواهد زمان زود بگذرد و من بیش از این ساییده نشوم در گذر زمان. و مدام تکرار کنم آری شود ولیک..

پ.ن: از خدا که پنهان نیست، از خودم چه پنهان که خواندن این و این بعد از خواندن کتاب آلوچه خانوم به من دل‌گرمی داد. که می‌شود. که باید بشود. حتی به خون ِ جگر. حتی به تحمل خالکوبی تمام شیر.

نوشته شده توسط فرشته در 14:35 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391
خشمگینانه

از فکرم خسته شدم. از بودن تو جماعت خسته شدم. یک عالمه حرف دارم که بنویسم. که بزنم. که اینجا جایش نیست. شیطان گولم میزند که تلفن را بردارم و زنگ بزنم و حرف بزنم. یا اینکه رودررو بگویم و بگویم. از فکرم خسته شدم. از آدمها. از مکالمه های ذهنی ِ دو به دو. همین چند روزه پاک سازی کردم همه جا را. خانه تکانی ذهن کرده ام تا راحت بشود این فکر ِ بیچاره‌ی من. به زبان ساده میخواهم نباشم برای دیگران. میخواهم برای خودم باشم. خودم که هنوز هم محتاج به حرف زدن است و حرفهایش هیچ خریدار ندارد.

کاش میشد مثل دامبلدور در هری پاتر چوپ دستی را میزدم به مغزم و افکارم را در قدح اندیشه میریختم تا دست از سرم بردارند. وقتی مثل دیشب خوابی را که نباید ببینم را میبینم، آنقدر ناتوان میشوم که فقط میخواهم از این همه هجوم فکر خلاص شوم. که فحش بدم. که مشت بکوبم به در و دیوار. راستش را بخواهید از نقشه‌ی راه کشیدن برای فکر در کارها دیگر متنفر شدم. اینکه اگر فلان بگویم، فلان میشود و اگر این کار را بکنم، آن کار شاید اتفاق بیافتد. الان عصبانی هستم و ترجیحم بر سکوت ِ خشمگین است. یک نفر یک لیوان آب سرد دست ِ من بدهد تا کاری دست ِ خودم و دیگری نداده‌ام فقط. اه.

و اینکه از سری قابلیتهای من: دیلیت کردن و بعضا خواندن ایمیل های فورواردی در یاهو. (405 ایمیل)، دیلیت کردن و بعضا خواندن ایمیل های فورواردی در جی.میل. (251 ایمیل)، صفر کردن آیتمز های گوگل ریدر. (مثبت ِ هزار وبلاگ)، به تعلیق در آوردن پلاس، دی.اکتیو کردن فیس بوک، ساین اوت آف چت کردن از جی.تاک، و همچین مفتخر هستم به کشتن ِ پشه در هوا با یک دست، سیزده ساعت خوابیدن در یک روز، حدیث ِ نفس ِ بسیار با خود، مکالمه های ذهنی ِ دو نفری ِ پدر درآور، تصمیم گیری در کم کردن ِ روابط اجتماعی، و درس خواندن که هنوز به سرانجام نرسیده.

نوشته شده توسط فرشته در 13:44 | | لينک به اين مطلب