"یا
هو"
آن پرنده عاشق است... عاشق ستاره ماهیای که مثل یک نگین نقرهای روی دست آب
برق می زند... ماهی لباس نقرهای هم عاشق
است... عاشق پرندهی طلاییای که مثل سکهای توی مشت آفتاب برق
میزند...
آن پرنده را ولی چطور میشود به ماهیاش رساند؟...خطبهی عروسی این دو عاشق
عجیب را چطور میشود میان ابر و آب خواند؟...
هیچ کس تا کنون سفرهای برای عقد
ماهی و پرندهای نچیده است...
یک شب ولی مطمئنم عشق بال میشود... راهی
جادههای روشن خیال میشود... ماهیای میپرد به سمت آسمان... یک شبی مطمئنم عشق باله میشود...راههای دور مثل کاغذی مچاله میشود...و پرندهای شنا کنان میرود به قعر آبهای بیکران...
بعد از آن روی نقشههای عاشقی
سرزمین تازهای آفریده میشود... و پرنده ماهیای بال و پر زنان، شنا کنان هم در آب و هم در آسمان دیده
می شود...
همه دنیا بخواد و تو بگی نه...
نخواد و تو بگی آره، تمومه...
همین که اول و آخر تو هستی...
به محتاج تو محتاجی حرومه...
از نیمه ی رمضان هم گذشتیم و به میزبان این ماه
آنطور که شایسته بود نزدیک نشدم.
تنها به لیالی قدر آن هم در جوار حرم امام رضا (ع)
امید دارم..
فردا به رنگ چشمهای توست
و چشمهای تو به رنگ خوشبختی است
و خوشبختی به رنگ مهربانی خداست...
فکر کن از این دیوارها خسته شده باشی؛ از اینکه مدام سرت میخورد به محدودههای تنگ خودت، به دیوارهایی که گاهی خشتهایش را خودت آوردهای.
فکر کن دلت هوای آزادی کرده باشد؛ نه آن آزادی که فقط مجسمهای است و به در سخنرانی و شعار و بیانیه میخورد؛ یک جور آزادی بی حد و حصر که بتوانی دستهایت را از دو طرف باز باز کنی، سرت را بگیری بالای بالا و با هیچ سقفی تصادم نکنی. پاهایت در بیوزنی، روی سیالی قرار بگیرند؛ نه زمین سخت و غیر قابل گذر. رهای رها.
نه اصلا به یک چیز دیگر فکر کن. فکر کن دلت از رنگها گرفته باشد؛ از ریاها، تظاهرها، چهرههای پشت رنگها. دلت بیرنگی بخواهد؛ فضای شفاف سفید یا بیرنگ.
فکر کن یک حال غیرمنطقی بهات دست باشد که هر استدلالی، حوصلهات را سر ببرد. دلت بخواهد مثل بچهها، پایت را بزنی زمین و داد بزنی که من، "این" را میخوام و منظورت از "این"، خدایی باشد که همین نزدیکی است. یک دفعه میانهات با خدای دور استدلالیون، به هم خورده باشد.
خب حالا فکر کن که خدا روی زمین خانه دارد و خانهاش از جنس دیوار نیست؛ از جنس فضای باز است. میشود سر گذاشت روی شانههای سنگی آن خانه و گریست؛ حس کرد که صاحبخانه نزدیک است. میشود پرده خانه را گرفت؛ جوری که انگار دامنش را گرفتهای.
دلم تنگ شده برای روزهای خوش از نزدیک با خدا بودن، برای گرفتن دامنش. دلم تنگ شده برای آزادی، برای رهایی از ریا و رنگها. دلم گرفته از احساس پوچی.
حتی حسرت خوردن به آن روزها هم طعم شیرینی دارد...
امروز بیست ساله می شوم. طبیعتا باید برای هرکسی اتفاق خوشایندی باشد؛ اینکه بزرگ شده، اینکه به بیست رسیده و یک تحول اساسی می کند و دیگر برچسب بچه رویش نیست.
اما نمیدانم چرا همین امسال برای اولین بار است که در روز تولدم ناراحتم. شاید چون تصمیم داشتم به بیست نرسیده کارهای زیادی را به سرانجام برسانم و نتوانستم. شاید به این خاطر که هنوز به درک درستی از خودم نرسیدم. شاید چون بعد از گذشت بیست سال به اندازه همان بیست سال از خودم رضایت ندارم. و شاید هم چون هنوز فکر میکنم که بچه ام...
فردا (17مرداد) هم روز خبرنگار است. اما این روز، تبریک خاصی دارد؛ به خودم و تمام خبرنگارها و مخصوصا دوستان خوب خبرنگارم در خبرگزاری. جای شکرش باقیست که در این حرفه، حداقل به اندازه همان دو سال فعالیت از خودم رضایت دارم.
همه چیز و همه کس را به خاطر خودم دوست دارم. فقط به خاطر خودم... اینکه آنها برای "من" کاری انجام میدهند و از "من" هم میخواهند کاری برایشان انجام دهم و اگر این ارتباط قطع و یا یکطرفه شود، "من" کم توقع میشوم. اینکه آنها به "من" در مواقع بحرانی کمک میکنند و "من" را دلداری می دهند.
فکر کردم به اینکه کدامیک از اطرافیان و مخصوصا دوستان نزدیکم را به خاطر خودشان دوست دارم. دیدم هیچکس را... و باز هم "من" کم توقعی کرد از خودم. اینکه برای رهایی از تنهایی با همه دوست میشوم و "من" دیدم که بازهم این دوستی فقط به خاطر خودم بوده!
به اینجور دوستی عادت کردم؛ از اینجور دوستی خسته شدم. اینکه "من" فقط به خاطر خودم با دیگران رفیق میشوم. و حالا هم اگر یکی از آن مثلا بهترین دوستهایم به "من" بی توجهی کند، میشکنم! به همین راحتی...
حالا مدام به این فکر میکنم که کسی هست که "من" را فقط به خاطر خودم دوست داشته باشد ؟!
ملاصدرا می گوید:
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟؟؟
پوشش سفید احرام را آماده کرده ای
به مادرت می گویی: « یعنی راستی راستی دارم می روم!؟ »
مادرت لبخند می زند، قطره ای در چشمانش می لرزد.
مدام تلفن، مدام التماس دعاها:
وقتی رفتی بقیع یا زیر ناودان طلا در مسجدالاحرام
یا اولین بار که کعبه را دیدی...
چادر سفید را به تن می کنی
به مادرت می گویی: « خوب است، نه ؟ »
چانه مادرت می لرزد و می گوید:
« داری می روی ها، خوش به سعادتت! »
به امید خدا فردا عازم سفر به سرزمین وحی هستم؛سفر به سرزمین یادها و خاطرهها
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت
عادت کرده ایم بی سلام از کنار هم بگذریم.
عادت کرده ایم بی جنگل، بی دریا و بی عشق باشیم.
عادت کرده ایم به آکواریوم های شیشه ای.
بیایید روی کاغذ سیگار نقاشی بکشیم
قاصدک را، کبوتر را و شاید بامی برای پرواز را...
خندیدن خطر این را دارد که شما را دیوانه بخوانند.
گریه کردن خطر این را دارد که بگویند شما احساساتی هستید.
اگر دست دراز کنید، خطر این هست که گرفتار شوید.
اگر احساسات خود را بروز دهید خطر این وجود دارد که خود واقعی تان را آشکار کنید.
اگر از ایده ها و رویاهایتان با دیگران حرف بزنید، خطر این هست که شما را ساده لوح بخوانند.
زندگی کردن با خطر مرگ همراه است.
امیدواری، خطر ناامید شدن را به همراه دارد.
وقتی سعی می کنید، خطر این وجود دارد که شکست بخورید.
.
.
.
اما باید خطر کرد؛ چون بزرگترین خطر در زندگی، این است که هرگز خطر نکنیم!
کسانی که هرگز خطر نمی کنند، هیچ کاری انجام نمی دهند، چیزی ندارند، کسی نیستند و کسی نمی شوند.
ممکن است که آنها از رنج و غم اجتناب کنند، اما خیلی ساده نمی توانند یاد بگیرند که احساس کنند، تغییر نمایند، رشد کنند، دوست بدارند و زندگی کنند.
آن ها در زنجیر بندگی خود هستند، آن ها برده هستند، آن ها آزادی خود را از دست داده اند.
فقط انسان هایی که خطر می کنند واقعا آزاد هستند …
برق که آمد
فانوس ها را
خاموش کردند،
اما
احساس کردم
کشتی هایی
در دریا
سرگردانند...!
زندگی به من آموخته است:
اگر انسان خود را احمق تر از آنچه هست وانمود کند
در جای خودش از نتایج درخشانی بهره مند خواهد شد.





